آشنایی با نجمالعرفا

خرید بک لینک

رنگ رنگم میفروشد زندهگی واحسرتا

آرزوها در دل تنگم به تمکین کی رسد

حیدری وجودی

عبدالبشیر فکرتبخشی، استاد دانشگاه کابل

درآمد

از گذشتههای دور، از سالهای ابتدایی مکتب، حیدری وجودی طنین آشنایی بود در گوشم. این آشنایی از طریق دو صوفی بهدست آمده بود: یکم، از طریق حنجرهی موّاج و آهنگین صوفی مجید، و دیگری از پنجرهی شعرهای شفاف و صمیمانهی صوفی عشقری که روزگار درازی را با آن نفس کشیدهام. صوفی مجید میخواند که:

حیدری روی تو ای دلبر بیمهر ندید

قد و بالای رسای تو پریچهر ندید

دید امّا کمکی، کشته شد و دیر ندید

عشقری مُرد و گُل روی ترا سیر ندید

چقدر پیش تو عرض دل ناکام کنم

صوفی غلام نبی عشقری که از شاعران نامآشنا سرزمین ماست، در ابیات چندی از حیدری وجودی، یار و همدم او تا واپسین لحظههای عمرش، سخن میراند. آنجا که گفته است:

گر حیدری سر را به فدای تو نمیساخت

در دایرهي ناز تو مــــأمور نمــــیشد

ویا:

عشــقری چَپ مَبین به سوی بتان

حیـــــدری پهـرهی ترافیک است

درست، سال ۱۳۸۴ هـ ش بود و من متعلّم صنف دوازهم مکتب، که از قضا روزی همراه با پدرم به شهر آمدیم تا کتابهای چندی برایم بخرد. از پدر خواستم تا به کتابخانهی عامه، به حضور جناب حیدری وجودی که از گذشتهها نامش را شنیده بودم، اشراف بیابیم و او نیز پذیرفت. آمدیم به کتابخانهی عامه، مکانی برای همهگان و تهی از پاسبان و تشریفات و رژیم ویژهیی؛ همانکه حافظ گفته بود:

هر که خواهد گو بیا و هر که خواهـد گو برو

کبر و ناز حاجب و دربان در این درگاه نیست

رفتیم و یک دو منزل را پیمودیم و به حضور حیدری وجودی شرفیاب شدیم. من غزلوارهیی خواندم و وجودی با تمام وجود به آن گوش فرا داد. بیتهایی از آن غزل اینگونه بود:

سرنوشتم این زمان با دهر دون پیچیده است

در تن آشفته زین رو اوج خون پیچیده است

آخر ای شیرین کجا هستی که فرهاد حزین

نالهاش در سینههای بیستون پیچیده است

ای نکیر و منــکرم بگذارد آرام و خموش

کاین نفس بعد از زمانها با سکون پیچیده است

رازهای ظــــاهراً خاموش یک مرد حــزین

مثل اشک از حلقهی چشمان برون پیچیده است

در این میان، بیت سوم به ایشان تحسینبرانگیزتر بود و پس از شنیدنِ غزلوارهی فوق، از من خواست هرازگاهی سری بزنم به کتابخانهی عامه. از آنروزگار تا ایندم، وقتی دنیا محاصرهام میکند و وضعیّت برایم تهوع میآورد، به کتابخانهی عامه پناه میبرم و از معنویّت محضر حیدری وجودی کسب جمعیت میکنم.

ابعاد شخصیّتی حیدری وجودی

وجودی شخصیّت چندبُعدی و جامعالاطرافی است که میتوان روی هر بُعدی از شخصیّت او بهدرستی و بهروشنی مکث و تأمل کرد. به گزافه نیست اگر یکی از مهمترین ویژهگیهای شخصیّتی او را عارفمشربی او در نظر داشت. او در این طریق، افزون بر عرفان نظری، در عرفان عملی نیز ید طولایی دارد. از این گذشته، شاعری است نامآشنا و -چنانکه گفتهاند- حلقهی وصلی است میان شاعران دیروز و امروز افغانستان. او با علوم اسلامی متداول نیز آشنایی دارد و عرفان عشقبنیاد مولوی بیش از دیگران، در جانِ جانِ او رسوخ یافته است. شاید از همینجاست که حیدری وجودی را نیز میتوان آخرین حلقهی عارفان مکتب جمال انگاشت، مکتبی که عشق را تابعی از زیبایی میانگارد و خدا را زیبایی برین و منشأ زیباییهای هستی. همانکه حافظ گفته بود:

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

ویا به زبان عراقی:

حسنت در ازل نظر چو در کارم کرد

بنمود جمال و عاشق زارم کرد

من خفته بُدم به ناز در کتم عدم

حسن تو به دست خویش بیدارم کرد

به بیان دیگر:

جمال ازل پیش از ایجاد حسن

شهی بود امّا سپـــاهی نداشت

به زبان قرآن:

فتبارکالله احسن الخالقین[مومنون: ۲۳]

و به بیان پیامبر:

إن الله جمیل یحب الجمــال

و به سخن مولوی:

او جمیل است و یحبّ للجمال

کی جوان نو گــــزیند پیر زال

بدینگونه است که عشق از زیبایی مایه میگیرد و زیباییهای جزئی و زمینی نیز سرانجام به آن زیبایی کلی و متعالی راه میبرد که تمام زیباییهای عالم از آن نبعان کرده است. از اینرو، در نگاه عارف مسلمان جهان بالقوه زیباست، چون مظهریاست از زیبایی برین الهی.

موضوع اصلی

باری، اینها موضوع اصلی سخن من نیستند، مسألهی اصلی برای من در نگاه به جناب حیدری وجودی، زیستِ ارزشمند و فضیلتمندانهی اوست. حیدری، چنان میزید که باور دارد و از اینرو، نفاق و دورنگی در تجربهی زیست او راه ندارد. این مسأله از او شخصیّتی یکرنگ به نمایش میگذارد که در آن از نظر تا عمل فاصلهی چندانی نیست. او به معنای کلمه عارف است، عارفی که به جهان درون بیش از عالم بیرون از خویش نظر دارد و همواره کوشیده است تا هوسهای نفس ظغیانگرش را لگام بزند و به تعبیری، شیطان نفساش را به دست خویش مسلمان کند. عرفان در یک معنا، درهمپیچیدنِ طومار نفس است که در سیاق اسلام از آن به جهاد اکبر تعبیر میشود. پیامبر پس از برگشتن از غزوهیی فرمود: رجعنا من الجهاد الاصغر إلی جهاد الأکبر. از جهاد کوچکتر به جهاد بزرگتر برگشت نمودیم. این نکته نشان میدهد که جنگ با رذیلتهای درونِ آدمی بسی توانفرساتر از جنگ با دشمنهای بیرونیاست. انسانِ گیرمانده در چنبرهی نفسانیات و رذایل نمیتواند از زندانِ جهات برهد و دربی بگشاید به افقهای بیکران فراسوی عالم ماده. تنها با قناعت و کماعتنایی -نه بیاعتنایی- به خواستههای مادی و نفسانی است که میتوان به آزادی واقعی دست یافت، آزادیيی که عرفا از آن به رهایی تعبیر کردهاند.

مولوی در داستان خاربن و خارکن... در دفتر دوم مثنوی معنوی به زیبایی هر چه تمامتری نشان میدهد که اگر ریشهی بدیها و رذیلتها از درون آدمی برکنده نشود، روی همرفته به درختی تنومند تبدیل خواهد شد. به روایت مولوی، شخصی در راه خار نشانده بود و مردم از آن بابت به تنگ آمده بودند. وقتی حاکم از او خواست که آن خاربن را برکند، در کندناش تعلل میکرد و فردا و فردا وعده میگذاشت. سرانجام حاکم به او گفت: با هر روزی که میگذرد، تو پیرتر میشود و آن بتهخار جوانتر و برومندتر. مولوی نتیجه میگیرد که خوی بد آدمی شباهت تام و تمامی با آن خاربن دارد. در مثنوی میخوانیم:

همچو آن شخص درشت خوشسخن

در میــــــان ره نشــــاند او خاربن

ره گذریانش ملامتگر شــدند

پس بگفتندش بکن این را نکنـد

هر دمی آن خاربن افزون شــــدی

پای خلق از زخم آن پر خون شدی

جامههای خلق بدریدی ز خـــار

پای درویشان بخـــــستی زار زار

چون به جِد حاکم بدو گفت این بِکَن

گفت آری بر کــــــنم روزیش من

مدتی فـردا و فـــردا وعده داد

شد درخت خار او محکم نهاد

گفت روزی حاکمش ای وعده کژ

پیش آ در کار مـــــــا واپس مغژ

تو که میگویی که فردا این بدان

که به هر روزی که میآید زمـان

آن درخت بد جــوانتر میشود

وین کننده پیر و مضطر میشود

خاربن در قوت و برخــاستن

خارکن در پیری و در کاستن

خاربن هر روز و هر دم سبز و تر

خارکن هر روز زار و خشــکتر

او جوانتر میشود تو پیــرتر

زود باش و روزگار خود مَبر

هین مگو فردا که فرداها گذشت

تا به کلّی نگذرد ایام کــــشت

خاربن دان هر یکی خوی بدت

بارها در پای خار آخـــر زدت

از اینرو، خویهای بد آدمی شبیه خاربنیاست که روی همرفته، اگر کنده نشود، بزرگتر، جوانتر و استوارتر خواهد شد. آدمی بایستی از همان ابتدا در برابرش بایستد، و الّا روزی در نبرد با آن به زانو در خواهد آمد. حیدری وجودی همواره در تحلّی به فضایل و تخلّی از رذایل کوشیده است و تواضع یک از مهمترین فضیلتهایی است که در نجمالعرفا بیش از فضایل دیگر اخلاقی خودآرایی دارد. او علیرغم فرصتهای پیشآمده در حدّ ریاست، معینیّت و وزارت، پیوسته به سیاست و پُستهای سیاسی بیمهری پیشه کرده و از چشمانداز قناعت به استغنا رسیده است. او شاید بهخوبی از اندرزهای تکاندهندهی شاعرانی چون: ابوالمعانی بیدل آگاهی دارد:

یارب این بیدانشان بر عز و جاه

فخرها دارند و عاری بیش نیست

ویا:

رحم بر قارونسرشتان کن که از افسون حرص

این خــــــران زیر زمین هم بار دنیا میکشند.

حافظ در برابر خواستِ غالباً پادشاه بنگال و دعوت او به دربار، به ارزشی اشاره دارد که جناب وجودی از آن بیبهره نیست:

شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است

کلاه دلکش است امّا به ترک ســـــر نمیارزد

برای کسی که چشم باطن او گشوده است، دنیای درونی بسی دیدنیتر از عالم خارج است و او فرصتی برای تماشای آفاق جز انفس، ندارد. بیدل میگوید:

کارها با غیرت عشـــــــــق غیور افتاده است

ششجهت دیدار و ما را از گریبان چاره نیست

ویا به سخن اقبال:

نظر به خویش چنان بستهام که جلوهی دوست

جهان گرفت و مرا فرصتِ تماشــــــا نیست

برای نشاندادن فلسفهیی که در آن قدرت و ثروت به امر درجه چندم مبدّل میشود. نقل داستانی از سکندر و پیر و به یک تعبیر، دیوژانس در این مقام خواندنیاست.

این طرفه حکایت است بنگر

روزی ز قضا مگر ســکندر

میرفت همه سپــــــاه با او
وان حشمت و ملک و جاه با او

ناگه به خرابهیی گذر کرد
پیری ز خرابه سر بدر کرد

پیری نه، که آفتــاب پر نور
در چشم سکندر آمد از دور

پرسید که این چه شاید آخر
این کیست که مینماید آخر؟

در گوشهی این مغاک دلگیر
بیهوده نباشــد این چنین پیر

خود راند بدان مُغــاک پر نور
پیر از سر وقت خود نشد دور

چون باز نکرد سوی او چشــم
ناگه که سکندرش به صد خشم

گفت: ای شده غولِ این گذرگاه
غافل چه نشســتهیی در این راه

بهر چه نکردی احترامـــم
آخر نه سکندر است نامم؟!

دانی که منم به تخت پیروز
پشتِ همه عالم استم امروز

دریادل و آفتـــابرایام
فرق فلک است زیر پایام

پیر از سر شغل بانگ بر زد
گفت: این همه نیمجو نیرزد

نی پشت ِ و نه روی عالمی تو
یکدانه ز کِشت آدمــــی تو

دوران فلک که بیشمــــار است
هر ساعتش از تو صد هزار است

نه غول و نه غافلم در این کوی
هشیارتر از تو ام به صـد روی

از روز پسیـــن چو آگهام من
چون منتـظران در این رهام من

غافل تویی کز برای بـیشـی
مغرور دو روزه عمر خویشی

چون آخر کارها جداییاست
با خلق مرا چه آشنـاییاست

دوبندهی من که حرص و آزاند
بر تو همه روز ســــرفـرازند

با من چه برابری کــنی تو
چون بندهی بندهی منـی تو

گریان شد از این سخن سکندر
بِفکند کلاه شـــــاهی از سر

از خجلت خود نفـیر میزد
سر بر کف پای پـیر میزد
دیوژانس سعادت را در ترک تعلّقات دنیوی میپنداشت و از اینرو، بر هر چه از جنس خواسته و تعلّق پشتِ پا زده بود. نگرش کلبیها به انزواگزینی و دنیاگریزی میتوان تا حدودی متصلّب توصیف کرد. این نگرش با آیین بودایی که در آن منشأ تمام رنج آدمی خواستهها و آرزوها پنداشته شده است، بیشباهت نیست. با این وجود، ترک هر تعلّقی چنانکه در اندیشهی کلبیها و عرفان بودایی معمول بوده است- از منظر اسلام پسندیده نیست و از اینرو، جناب حیدری وجودی نیز علیرغم قناعتپیشهگی و استغنای نفس، به گریز از دنیا و غفلت از خواستههای مادی و جسمانی صحه نمیگذارد. ممکن است در نگاه نخست، قناعت کردن به آنچه هست و لگام زدن کُمیت سرکش هوسها کار سهل و آسانی به نظر آید، امّا انجام آن در شرایطی که همهچیز با مقیاس مادّی سنجیده میشود و از خانواده تا محیط و اجتماع را سودگرایی درهم پیچیده است، کاری و صعب کاری است.

قناعت ساحل امن است از وی پا مکش بیدل

مبـــادا کشتیِ درویش در کام نهنـگ افتد

حیدری حدود پنجاه سالِ عمرش را با قناعتِ تمام در کتابخانهی عامه گذرانده است و افزون بر انجام وظایف رسمی، شاگردان کثیری نیز تربیّت کرده است. او چنانکه گفتهاند- بیش از صدبار مثنوی معنوی را از آغاز به انجام رسانده و همواره چونان رهنمای شاعران و نویسندهگان نسلِ جدید عمل کرده است. با این وجود، او طی مأموریتِ پنجاهساله و چاپ بیش از پانزده مجموعهی شعری، دهها مقاله و تقریظ، شهرت و جایگاه ویژهیی که در میان شاعران و نویسندهگانِ افغانستان، ایران و تاجکستان دارد، هنوز مالک یک باب منزل برای زندهگی کردن نیست.

عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام...

ما را در سایت عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 206 تاريخ: پنجشنبه 2 خرداد 1398 ساعت: 15:10

صفحه بندی