دیانتِ اجباری؛ امکان یا امتناع؟

خرید بک لینک

 

 

د. عبدالبشیر فکرت؛ استاد دانشگاه

 

درآمد

از میان همهی موجودات این عالم، تنها انسان از موهبتِ اختیار –البته به مراتبی که مورد اختلاف است- برخوردار است. قرآن میفرماید: اگر میخواستیم به هر نفسی هدایتاش را ارزانی میکردیم[1]. معنای سخن اینست که، هدایتِ آدمیان خلافِ سایر موجودات هستیْ تکوینی نیست، بلکه تابعی از اختیار اوست. اختیار شاید تنها ویژهگییی است که میتوان بر بنیادِ آن کردارهای آدمیان را از اعمال طبیعی که در آن یا اراده غایب است ویا اراده تابعی از غریزه و سایقه دانسته میشود، متمایز ساخت. اساساً آنچه قابل محاسبهی اخلاقیاست، کردارهای ناشی از اختیار آدمیان است. تا کنون هیچ فیلسوف اخلاقی افعال غیراختیاری را موجبِ محاسبهی اخلاقی ندانستهاست و درک این واقعیّت نشان میدهد که در این مورد نوعی اجماع نظری وجود دارد. از چشمانداز فلسفهی اخلاق، افعال غیراختیاری نه مستوجبِ مدح است و نه شایستهی نکوهش، و نه هم موجبِ مسئولیت اخلاقی شناخته میشود. فیالمثل، عمل کسی را که «وقتی گرسنه است، غذا میخورد» نمیتوان مستوجب مدح و ذم، ویا مسئولیّت اخلاقی دانست. زیرا چنان عملی ماهیّت ارادی ندارد و از اینرو نه فضلی دارد و نه نقصی، بلکه به مقتضای طبیعتِ آدمی و بر اساس نیازهای حیاتی او انجام میشود. برخلاف، دروغگویی، صدق، امانتداری، احترام به دیگران و غیره اعمالیاند که از ارادهی آزاد آدمیان سرچشمه میگیرد و فرد در انجام و ترک آن مختار است. اختیاری بودن چنان اعمالی، آنها را در میزان داوری اخلاقی قرار میدهد و اصولاً، همین دست از کردارها اند که آدمی را از سایر جانداران جهان امتیاز میبخشد و او را در سکوی بلندِ مرتبتِ اخلاقی مینشاند. حقیقتاً دین و اخلاق چنانکه اشاره کردیم- در نکات پیشگفته مشترکاند. با این مقدمه،  مدعای اصلی مقاله اینست که، دیانتِ اجباری نه از نظر اخلاقی درست است و نه از دید اسلام مطلوبیّت دارد. برای اثبات این مدعا، به تناقض دیانت و اجبار، نادیدهانگاریِ کرامتِ انسانی، و نیز پیامدهای اجبار اعم از: اشاعهی ریاکاری، مرکزی حاشیههای دین و توجیهگری استبداد خواهیم پرداخت.

  1. تناقض دیانت و اجبار

خداوند آدمی را چنانکه گفتیم- موجود آزاد آفریده است و همین آزادی، مبنای تکلیف و آزمایش او در دنیاست. موجوداتِ مجبور، نه اختیاری دارند و نه هم تکلیفی متوجه آنهاست. آدمی به سبب برخورداری از موهبتِ اختیار و در حدود امور اختیاری، کانون خطاب و آزمایش خداوند است. شاید بتوان وجودِ سرای رستاخیز و حسابرسی اعمالِ آدمیان را در آخرتْ بزرگترین نشانهي اختیار او تلقی کرد. غیلان دمشقی (وفات: ۱۰۶ هـ) که از پرچمداران اندیشهی اختیار در تاریخ کلام اسلامی است، در نامهیی به عمربن عبدالعزیز میپرسد: «ای عمر! آيا دیدهیی که حکیمی از ساخته و کردهی خود عییبجویی کند یا چیزی معیوب بسازد؟ یا کسی بهخاطر کاری که فرمان و قضای او بدان تعلق گرفتهاست عذاب کند ویا به چیزی فرمان دهد که مستوجب عذاب اوست؟. آیا هدایتگری را دیدهیی که به هدایتْ دعوت کند و سپس مردم را از هدایت گمراه سازد؟ آیا مهربانی را یافتهیی که بندهگان را بیش از توانشان مکلف سازد یا به خاطر انجام طاعتْ عذاب دهد؟ آیا دادگری را یافتهیی که مردم را بر ظلم و تظالم وادار کند؟ و آیا راستگویی را دیدهیی که مردم را به کذب و تکاذب میان خود وادار نماید؟». این نامه بهخوبی از آزادی انسان در برابر جبرباوری خبر میدهد و اصل اختیار را با عدالت و رستاخیز گره میزند. اگر آدمی اختیاری در آنچه انجام میدهد ندارد، آنگاه امر و نهی، جزا و پاداش، وبعثت پیامبران الهی و غیره چه معنایی خواهد داشت؟. ظاهراً خداوند کلیدِ سعادت آدمی را در اکسیر ارادهی او وانهاده است و از اینرو، کار پیامبران الهی «ابلاغ» است نه «اجبار». قرآن در آیههای پرشماری از رسالتِ ابلاغِ پیامبران سخن میزند و صریحاً به پیامبر میگوید: «تو سلطهگر بر ایشان نیستی که (بر ایمان) مجبورشان کنی[2]». در آیهی دیگری از خواستِ خداوند دایر بر کفر و ایمان پرده برمیدارد و تصریح میکند که: اگر خداوند میخواست همهی آدمیان ایمان میآوردند. آیا تو میخواهی مردم را مجبور سازی که ایمان بیاورند[3]؟!. آیهی «لاإکراه فیالدین...» شاهد دیگری بر نفی توسل به اجبار است. بدینسان، توسل به اجبار با منطقِ ارسال پیامبران و اهداف تربیتی آنها ناسازگار است[4]. دین نیامده است انسانها را به دیانت اجباری برساند. اصولاً دیانتِ اجباری خودْ مقولهی ناسازگار است. آدمی را نمیتوان به اجبار دیندار بار آورد. اگر چنین چیزی مطلوب میبود، پیامبران الهی از توسل به جبر مضایقه نمیکردند.

در اعمال دینی، رضایت و نیّت که بخشی از عناصر درونیِ اختیارند، نقش محوری دارد. اضافه بر آن، تمامی تکالیف دینی بر فرضکلامی اختیار بنا یافته است که عناصری چون رضائیت و نیت را نیز میتوان زیرمجموعهی آن بهحساب آورد. عمل دینی تنها در شرایط اختیار ارزشمند است و از اینرو، فقیهان مسلمان، فرد مُکرَه (تحت اکراه) را واجد مسئولیّت نمیشناسند. بنابراین، اگر شخصی تحت اکراه به دیگری آسیب رساند، مسئولیّت متوجه فاعل اکراه است (کسی که او را مجبور به چنان کاری ساخته است) تا فاعل عمل. عمل اجباری نه تنها در سازوکارهای حقوقی، بلکه بهلحاظ دینی نیز لغو و نامعتنابهی است. در روایتی از پیامبر اسلام میخوانیم که نماز بدون حضور قلب مقبولیّت ندارد. افزون بر این، در نگرش دینی «نیّت فاعل نقش تعیینکنندهیی در ارزشمندی اعمال دارد و شاید بتوان صریحترین مستند آن را حدیث معروف «إنما الأعمال بالنیّات...» در نظر آورد. معمولاً توسل به جبر از یکسو نیت فاعل عمل را نادیده میگیرد و از سویی نیز، رضائیت، اراده و خواست فرد را مختل میسازد. حضور قلبی و اجبار را نمیتوان کنار هم نهاد و از اینرو، عمل دینی یا اجباری است و یا توأم با حضور قلب، اراده و رضایت. اجبار در اِعمال تکلیفهای دینی، تکالیف دینی را از ماهیّت اصلی آنها خالی میسازد. فیالمثل، با اجبارِ دیگری به ادای نماز، نه فرض از ذمهی او ساقط میشود و نه هم چنان عملی بهلحاظ دینی درخور ثواب و فیالجمله، نجاتِ اخروی است. اجبار در دینْ به گسترش دیانتِ اجباری میانجامد و دیانت اجباری بیش از آنکه مفید تمام شود، زیانبار تمام خواهد شد و روند دینگریزی را بیش از پیش تسریع خواهد کرد. سعادت اجباری بر فرضِ امکان، مطلوبیّت ندارد.

  1. نادیدهانگاری کرامتِ انسان

توسل به جبر در هر عرصهیی فیالجمله دیانت، کرامت آدمیان را که با عنصر اختیار تعیین میشود، نادیده میگیرد. زیرا اجبار، اصل اختیار انسان را نقض مینماید و از اینرو، آدمی را در ردهي سایر موجوداتِ طبیعی مینشاند. اجبار بهدنبال شیوارهکردنِ آدمی است، انتظاری که با آن آدمی از مهمترین فصلِ ممیزْ (اختیار) و به تبع آن، مسئولیّت اخلاقی تهی میشود. با این بیان، اجبارْ از یکسو نوعی فروکاستنِ آدمی است از شأن و منزلت انسانیاش، و از سویی دیگر، از آنجایی که خداوند آدمی را مختار آفریده است، توسل به جبر گونهیی گستاخی در برابر فعل خدا بهشمار میرود. زیرا با آن، بزرگترین موهبتِ الهی یعنی اختیار، نفی میشود. کار مؤمن احترام به آفرینش خداوند است تا ستیزهجویی با آن. از اینجاست که گفته میشود دین بماهو دین وفقِ فطرتِ آدمیان آمده است و بنابراین، هر دین یا قرائتی از دین که سرشتِ طبیعی انسان را نادیده گیرد، محکوم به نادرستی است.

  1. اشاعهی ریاکاری دینی

افزون بر آنچه گفته آمدیم، یکی از پیامدهای سهمناکِ اجبار، اشاعهی نوعی ریاکاری دینی است. توسل به جبر باعث میشود برخیها بهظاهر خویشتن را همرنگ جماعتِ نشان دهند، در حالی که اعتقادی به آنچه جامعه انجام میدهد، ندارند. در جوامعی که ساختار فکری و فرهنگیْ سخت و فشارآور، و میزانِ کنترول اجتماعی آن بالا است، سطح ریاکاری و نفاق نیز گستردهتر است. نظارت و کنترول شدید اجتماعی نمیگذارد فرد آنچه را که واقعاً هست، نمایش دهد و از اینجاست که حقیقت فرد مکتوم میماند و یا فرد تا حد ممکن میکوشد آنچه را واقعاً هست، پنهان نگه دارد. این معضل صرفاً شامل طیفِ خاصی از جامعه نیست، بلکه همهی نیروهای اجتماعی ممکن است  -البته به مراتب مختلفی- در چنان جامعهیی به تظاهر و دورروییِ وادار شوند. اینروزها که هر کسی در صدد برآمدن از کشور است، بهوضوح دیده میشود که چگونه بسیاری از زنان پس از خارج شدن از کشور، پوشش دینیِ خویش را کنار میگذارند. آنچه بیشتر زنان در افغانستان را به پوشش دینی واداشته است، عرف و فشارهای اجتماعی است تا التزام آگاهانهی آنها به دین. از اینجاست که وقتی از جغرافیای افغانستان فاصله میگیرند و با آن فشار و کنترول اجتماعی کمرنگ ویا صفر میشود، به انتخاب اصلی خویش برمیگردند و به یک معنا، خودِ واقعی خویش را به نمایش میگذارند. در این حال، ممکن است بسیاریها فکر کنند فرد یا شخص با خارج شدن از کشور دچار تغییر شخصیّتی شده است، در حالیکه وی تغییر نکرده بلکه حقیقت اصلی خویش را نشان داده است.

نفاق و ریاکاری با رسالت و اهداف اصلی پیامبران الهی همخوانی ندارد. پیامبران الهی نیامدهاند جامعهیی ریاکار و افراد منافق پرورش دهند. دین در پی نشان دادنِ اصالتِ آدمیان است تا اجبار آنها به ظاهرنمایی و تمثیلگری. قرآن بارها بر دورنگی منافقان خرده میگیرد و از آنجایی که طرفدار نفاقپروری نیست، رسالتِ انبیاء را «ابلاغ» میداند نه «اجبار». شکی نیست که  جامعهی اسلامی بارها از ناحیهی منافقان با مشکل گرفتار آمده و اسلام در مدینه، از حضور نیروهای منافق عاری نبودهاست. با این وجود، نفاق هرگز طرفِ تأیید اسلام قرار نداشته است. ظهور نفاق در مدینه، به دلیل هویتِ اجتماعی-سیاسی اسلام بود، در حالیکه اسلام در مکه جنبهی فردی داشت و گرویدن به آن، بدون آنکه به لحاظ اجتماعی امتیاز شناخته شود، نوعی خطرکردن به حساب میآمد. پُرواضح است که تظاهر به چیزی که امتیازی در قبال ندارد اما میتواند خطرناک تمام شود، مصلحتاندیشانه نیست. از اینجاست که مسلمانِ دورهی مکی، یکرنگ است و هیچنوع نفاق و دورنگی نتوانسته در درونِ وی رخنه نماید.

  1. مرکزی کردنِ حاشیههای دین

اجبار در اصول دین اعم از: توحید، نبوّت و معاد راه ندارد. زیرا اصولِ دین متعلقِ تصدیق است تا عمل. تصدیق امر باطنی و پنهان است و کسی نمیتواند قلبِ دیگری رصد کند تا بداند آیا اصول دین را قلباً راست میشمارد یا صرفاً به زبان. تشخیص این امر که آیا اقرار زبانی به منظور اظهار مافیالضمیر شخص صورت گرفته ویا به هدف اضمار آن، کار نهایت سخت است. از اینجاست که پیامبر اسلام به اسامهبن زید که اسیری را علیرغم خواندنِ کلمه به قتل رساند، گفت: « أفلا شققت عن قلبه[5] ؟!». چرا قلبش را نگشافتی؟!. ظاهراً اشارهی پیامبر بر اینست که، کار مومنان تفتیش اعتقاداتِ فلبی مردم نیست. اصولاً کسی نمیتواند به احوال قلبی دیگران اشراف یابد، جز خداوند که آفریدگار آدمیان و مالک السرائر است[مُلک: 13-14]. روی این بیان، اجبار بر تصدیقِ قلبی به سبب سرشتِ باطنی آن ناممکن است. شاید از اینجاست که برخی از گروههای مختلفِ اسلامی اجبار را بر رفتار و ظواهر دیگران اِعمال میکنند و پرواضح است که عمل غیر از تصدیق قلبی است و بنابراین، بخشی از فروعات دین به حساب میرود. اجبار بر عملکرد، عمل دینی را -که در قیاس به اعتقاد امر فرعی شناخته میشود- مرکزیّت میبخشد و در برابر، اصول اعتقادی دین را عاری از توجه میگذارد. مردم گاه فکر میکنند که عمل به فرایض دینی جزء اصول است، در حالیکه تنها اعتقاد به فرایض دینی جزء اصول شناخته میشود.. از اینرو، کسی را که علیرغم تصدیق قلبی به فرایض دینی عمل نمیکند، نمیتوان کافر دانست.

القصه، اجبار در حوزهی دیانت نوعی انحراف عملی است که در آن حاشیهی دین (عمل) به مرکز میآید و در برابر، اصول دین به حاشیه رانده میشود. اجبار در دین بالمآل به مرکزی کردنِ وجه حاشیهیی دین میانجامد و در میان امور حاشیهیی نیز، بهدلایل مختلف فکری و فرهنگی، سنّتهای خاصی مانند: حضور در نماز جماعت، نوع لباس و غیره بیش از حتی فرایض دینی، موضوعیّت مییابد. فیالجمله اجبار در دینْ سرانجام سر از گریبانِ فُرمگرایی دینی برمیآورد، رویکردی که در آن، شکل بر محتوا غلبه مییابد و ساختار با کارکرد تعویض میشود. در اینجاست که ذهن از مسألهی اصلی انحراف پیدا میکند و در برابر، شبهمسألههای دینی عملاً در جایگاه اصل مسأله تکیه میزند.  

  1. توجیهگری استبداد

یکی دیگر از پیامدهای اجبار در دین، توجیه استبدادی است که بهنام دین اِعمال میشود. توسّل به اجبار دینی، دستِ روحانیون، گروهها و نهادهای دینی را در امر دخالت در حریم خصوصی اشخاص و افراد باز میگذارد. اصولاً ایدهی اجبار در دین به سلطه و اقتدار طبقهی خاصی در جامعه که عمدتاً روحانیوناند، مشروعیت میبخشد و از آن پس، روحانیان دینی حق دارند حریم دینی اشخاص و افراد را مورد تفتیش قرار دهند. مشکل زمانی مضاعف میشود که طبقهی روحانی به قدرت سیاسی دست یابد و رویهمرفته، دین به ایدیولوژیِ سیاسی دستگاه حاکم تبدیل شود. در این راستا، دو عامل معمولاً موجب میشود مشروعیّت توسل به جبر به دستدرازی در حریم خصوصی افراد و اشخاص منجر شود: یکم اینکه، حاکمیتها بالطبع مایل به توسعهی سلطه و حاکمیت خویشاند و پیوسته میکوشند هر حرکتی را زیر نظر داشته باشند. ثانیاً، مرز میان حوزههای عمومی و حوزهها خصوصی همیشه روشن نیست، بلکه بستهگی دارد به میزانِ قبض و بسط نگرش عالمان دینی و دستگاه سیاسی حاکم. بعید نیست که دستگاه حاکم از این خلاء بهرهبرداری کند و آن را به عنوان وسیلهیی برای توجیه دخالتِ خویش در حوزههای خصوصی بهکار گیرد. توسعهی حاکمیّت دولتی جز در سایهی تحدیدِ حقوق و آزادیهای فردی میسر نیست. اساساً میان ایندو، تناسبی معکوس برقرار است. توسعهی حاکمیت دولتی در طرح نهایی آن چیزی نیست جز استبداد و تکصدایی شدن جامعه. برای پیشگیری از استبداد دینی و استبدادی شدنِ نهاد قدرتْ بایستی از توسل به جبر در ساحتِ دین جلوگیری کرد. توجیه توسل به اجبارْ راه را به سوء استفاده از دین توسط دستگاه قدرت ویا طبقهی خاصِ اجتماعی فراهم میسازد و از اینرو، شاید بتوان با نگاه مقاصدی به دین و از باب سدالذریعه نیز، اجبار در ساحتِ دین را نادرست نشان داد.

 

خلاصه و  نتیجهگیری

با این بیان، توسل به اجبارْ نه از نظر دینی مورد تأیید است و نه هم بهلحاظ اخلاقی مطلوبیّت دارد. اصولاً هیچ عملی در غیابِ اختیار موضوع داوری اخلاقی قرار نمیگیرد و بهلحاظ دینی نیز، عمل اجباری نه مستوجب مدح است و نه شایستهی ذم، و نه هم در آخرت قابل محاسبه است. اجبارْ کرامتِ آدمی را که با معیار اختیار تعیین شده است، نادیده میگیرد. اضافه بر این، ابتلا و آزمونِ دینی تنها در شرایط اختیار معنادار است. از اینجاست که قرآن از توسّل به جبر منع میکند و در برابر، کار پیامبران الهی را «ابلاغ» میداند نه «اجبار». توسل به جبر بیش از آنکه به دیانت مردم مفید تمام شود، زیانبار تمام میشود. این کار، به گسترش فرهنگ ریاکاری دینی در جامعه میانجامد و از آن پس ممکن است برخیها خویشتن را با ظاهرنمایی و نقابزدن، همرنگ جماعت مؤمنان نشان دهند، در حالیکه اعتقادی به عمل خویش ندارند. از اینجاست که میتوان اجبار را مخالفِ اهداف والای تربیتی و اخلاقییی دانست که پیامبران الهی پیوسته  تبلّیغ کردهاند. گذشته از اینها، از آنجاییکه تفتیش ایمانِ دینی مردم به سبب سرشتِ باطنی آن ناممکن است، گروههای دینی میکوشند جبر را بر ساحتِ کردار و رفتار مؤمنان اِعمال نمایند. در اینجاست که حاشیههای دین عملاً از اصول دین فربهتر میشود و رویهمرفته، نامسألهها بر مسند مسألههای اصیل دینی تکیه میزند. توسل به اجبار به استبدادیشدن جامعه میانجامد و خطر آن زمانی مضاعف میشود که دین به مقام ایدیولوژی سیاسی ارتقا یابد. در آنصورت، میل دولتها به توسعهی قلمرو و میزان حاکمیّت خویش از یکسو و از سویی دیگر، ابهام در خطی که بتوان با آن حوزههای خصوصی را از حوزههای عمومی تفکیک کرد، موجب میشود دین به ابزاری برای دخالت در حریم خصوصی، حقوق و آزادیهای فردی تبدیل شود. با توجه به دلایل پیشگفته، دیانت اجباری اساساً ممکن نیست. افزون بر آن، دیانت در فضای آزادی و رواداری و تکثّر، بیش از استبداد و خشونت و تکصدایی شگوفایی مییابد.

 

کتابنامه

قرآنکریم

  1. رضا بابایی: دیانت و عقلانیت،  چاپ دوم، ۱۳۹۷، اصفهان-نشرآزما
  2. أبوالحسن مسلم بن الحجاج النیسابوری (المتوفی: ۲۶۱هـ): صحیح المسلم، المحقق: محمد فؤاد عبدالباقی، ج۱، بیروت- دار إحیاء بالثراث العربی

 


[1] (وَلَوْ شِئْنَا لَآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَاهَا) [سجده: ۱۳] ترجمه: و اگر میخواستیم به هر انسانی هدایت لازمش را (از روی اجبار بدهیم) میدادیم.

[2] (لَّسْتَ عَلَيْهِم بِمُصَيْطِرٍ) [غاشیه: ۲۲]

[3] ﴿وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ لَآمَنَ مَن فِي الْأَرْضِ كُلُّهُمْ جَمِيعًا ۚ أَفَأَنتَ تُكْرِهُ النَّاسَ حَتَّىٰ يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ [یونس:٩٩] ترجمه:  و اگر پروردگار تو میخواست، تمام کسانی که روی زمین هستند، همگی به (اجبار) ایمان میآوردند؛ آیا تو میخواهی مردم را مجبور سازی که ایمان بیاورند؟! (ایمان اجباری چه سودی دارد؟!)


[4] بنگرید به: رضا بابایی: دیانت و عقلانیت، ص۱۶۳، چاپ دوم، ۱۳۹۷، اصفهان-نشرآزما

[5] أبوالحسن مسلم بن الحجاج النیسابوری (المتوفی: ۲۶۱هـ): صحیح المسلم، المحقق: محمد فؤاد عبدالباقی، ج۱، ص۹۶، بیروت- دار إحیاء بالثراث العربی

عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام...

ما را در سایت عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: سه شنبه 21 تير 1401 ساعت: 16:45

صفحه بندی