عبدالبشیر فکرتبخشی، استاد دانشگاه کابل
تاریخ: ماه حوت ۱۳۹۷ هـ ش
یکی از تهدیدهای بزرگ و وحشتناکی که سرانجام امروز و فردای کشور را بهصورت نگرانکنندهیی درآورده است، شکلگیری این انگیزه است که، دانش هیچ نقشی در وضع زندهگی ما ندارد. آنگاهی که دانش در مناسبات سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و... نقشی برجای نگذارد، آنوقت برای بسیاریها فراگیری علم به یک سرگرمیِ بیهدف و معنیباخته میماند. زیرا معنی و هدفمندی را میتوان با کارکرد و غایت چیزها تعیین کرد. در فضایی که به هر چیزی از دریچهی هدف و کارکرد آن نگریسته میشود، انگشتشمارند آنهایی که علم را فارغ از نقش و نتیجهیی که ممکن است -در زندهگی فردی و اجتماعی- بر آن مرتب شود، اهمیّت دهند. از اینرو، فقدان نقش دانش در مناسبات مختلف اجتماعی چنان است که بسیاری از دانشآموزان انگیزهیی برای فراگیری آن ندارند. این تلقی فکری (انگیزهباختهگی) عوامل بسیاری دارد که پارهیی از آنها را مختصراً برمیشماریم:
برای یک دانشجو اعم از متعلم و محصل، استاد یا معلم، الگویی تمامعیار است، چنانکه فرداهای دور خویش را در «اکنونِ» او مینگرد. گمان بر این است که روزی در جایگاه استاد تکیه خواهد زد و همچون او، به اشاعهی علم و اندیشه خواهد پرداخت. با این بیان، وقتی مینگرد که معلم با حقوق ناچیزی روز میگذراند و امتیازاتِ یک مشاور وزارتخانه شاید بیش از بیستبرابر یک معلم است، الگوی ذهنیاش فرومیریزد و آنگاه، الگوهای دیگری را نصبالعین خود قرار خواهد داد.
اعرابی که نگاهی کارکردگرا به معرفت دارد و دانش را با میزان نتیجه میسنجد، بر این اندیشه است که حکیم با دانش و درایتی که دارد، بایستی مال و منال بسیاری فراچنگ آورده و مقام و منصب بزرگی را احراز کرده باشد. از اینرو، ادامه میدهد:
این چنین فکر دقیق و رأی خوب
تو چنین عریان پیاده در لغوب
رحمش آمد بر حکیم و عزم کرد
کاش بر اشتر برنشاند نیکمرد
باز گفتش: ای حکیم خوشسخن
شمهیی از حال خود هم شرح کن
اینچنین عقل و کفایت که تراست
تو وزیری یا شهی؟ برگوی راست
گفت: این هر دو نِیم از عامهام
بنگر اندر حال و اندر جامهام
گفت: اشتر چند داری؟ چند گاو؟
گفت: نه این و نه آن، ما را مکاو
گفت: رختت چیست باری در دُکان
گفت: ما را کو دکان و کو مکان
گفت: پس از نقد پرسم، چند نقد؟
که تویی تنهارو و محبوبپند
کیمیای مسّ عالم با تو است
عقل و دانش را گُهر تو بر تو است
گفت: والله نیست یا وجه العرب
در همه ملکم وجوه قوت و شب
پابرهنه، تنبرهنه میدوم
هر که نانی میدهد، آنجا روم
مر مرا زین حکمت و فضل و هنر
نیست حاصل جز خیال و درد سر
وقتی حکیم از تهیدستی خودش میگوید، و از اینکه چیزی از حکمت و هنرش دستاندوز نکرده است، اعرابی انزجارش را از او پنهان نمیکند و بیزاریاش فریاد میزند.
پس عرب گفتش که رو دور از برم
تا نبارد شومیِ تو بر سرم
دور بَر آن حکمتِ شومت ز من
نطق تو شومست بر اهل زَمن
یک جوالم گندم و دیگر ز ریگ
بِه بود زین حیلههای مردهریگ
احمقیام بس مبارک احمقیاست
که دلم با برگ و جانم متقیاست
گر تو خواهی کِت شقاوت کم شود
جهد کن تا از تو حکمت کم شود
در این روایت، رویارویی دو دیدگاه به معرفت را میتوان به وضوح نشان داد: یکم، دیدگاهی که حکمت و فضل را فارغ از هر نتیجهیی طلبیده است/میطلبد. در این نگرش، فهم قطعِ نظر از نتیجهی عملی آن منظور است. در نگرش دوّمی امّا، دانش به اعتبار نتیجه و غایت مادّی و اجتماعیِ آن -آنهم نه نتیجهی معنوی و اخلاقی، بل نتیجهی مادّی و ملموس- پراهمیّت است. در روایتِ مزبور، نگرش اعرابی را میتوان تفکّر حاکم و پرطرفدار جامعه دانست، در حالیکه ایدهي علم برای علمِ حکیم که به دنبال غایتِ نظری صرف است و در گذشته مشتریان زیادی داشته است، امروزه بازار پررونقی ندارد. این مسأله از یکسو، ابعاد فاجعهی پنهان در لایههای مختلف جامعه را بر آفتاب میافگند و از سویی، نشان از تغییرِ شکل، یا پارادایم شیفتِ فرهنگی و اخلاقیِ جامعه دارد.
عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام...ما را در سایت عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 106