عبدالبشیر فکرتبخشی، استاد دانشگاه کابل و نامزد دکترای فلسفهی اسلامی از دانشگاه آنکارا-ترکیه
۱۸ قوس ۱۳۹۸ خورشیدی
درآمد
دنیای امروز، دنیای به شدّت متحولشده است و به گزافه نیست اگر یکی از اصلیترین متغیّرهای آن را علم و به تبعِ آن، فنآوری بپنداریم. فنآوری که یکی از میوههای شایع و گرانبهای علم است، تقریباً تمامی ابعاد زندهگی بشر معاصر را شکل داده است و از این میان، نقش آن در هنر و به ویژهتر، سینما نیز تعیینکننده است. برای اثبات این مدعا کافیاست بدانیم که پربینندهترین و تماشاییترین اثرهای سینمایی در کشورهای جهان اول ساخته میشود. برخلاف، کشورهایی که بهرهی محدود و ناچیزی از علم و فنآوری دارند، سینمای آنها نیز پیوسته در عزلت و گمنامی فرومانده است. سینما که روزگاری با آثار هنری کُمیک (Comic) و بیصدا (Voiceless) آغاز شده بود، امروزه یکی از مهمترین الگوهای هنری دنیای مدرن بهشمار میآید، چندانکه نقشاش برای هیچ صاحبنظری پوشیده نیست. سینما صحنهییاست که با آن غلبه بر زمان ممکن میشود و به میانجیاش میتوان حوادثِ تاریخیشده را بار دیگر در معرض دیدِ عمومی قرار دارد. با توجه به این اهمیّت، بسیاری از دستگاههای سیاسی سعی کردهاند هنر سینما را لااقل به پیمانهی مطلوب، در جهتِ اهداف از پیش تعیینشدهی خویش بگمارند و به آن به چشم یک وسیلهی کارآمد بنگرند. با این مختصر، ساختنِ فلم «پانیپت» که اصولاً ماهیّت تاریخی دارد، را میتوان مصداق روشنی از سینمای مدیریّتشده بهشمار آورد.
چند نکته
اکنون مسأله اینست که علیالظاهر در اثر سینماییِ «پانیپت[1]» چهرهی ماجراجو و نامطلوبی از احمدشاه ابدالی و سپاهیان او به نمایش گذاشته میشود؛ چهرهیی که لااقل برای افغانها دیدنی نیست. برای ایضاح مسأله، یادآوریِ چند نکته بیوجه نخواهد بود:
- حقیقتاً جنگ نفاقافگن است و در جنگ خطّ مشخصی ترسیم میشود که ساکنان آنسوی آن دشمناند. دشمن به این منظور، تماماً زشت و نفرتانگیز است و کنار آمدن با او نوعی خیانتپیشهگی شناخته میشود. طبیعیاست که ترسیم چنین خطّی بیش از آنکه همدلیآور باشد، کینهآفرین و تفرقهانگیز است، کینه میان دو صفِ انسانها و تفریقِ «اینیک» از «آندیگری». این تفریق، از آنجاییکه لااقل «حس تعلق به یک کلّ» را در ناخودآگاهِ هر یک از سربازانِ دو صفِ جنگنده خلق میکند، وحدتآور است. اَبَررزمندهگان (همانکه در فرهنگ غربی از آن به (Gladiator) تعبیر میشود) بخشی از یک لشکرند و از اینرو، بیوجه نیست اگر شجاعت و قهرمانیِ آنها به حساب کلّ لشکر معامله شود. با این وجود، این ابررزمندهها برای سپاه مقابل، عنصر خطرساز، اهریمن و شرارتپیشهاند که باید به کمندشان درافگند. بدینسان، این قاعده را میتوان بر سراسر جنگهای بزرگ تاریخ تسرّی بخشید. کمااینکه، صلاحالدین ایوبی – قهرمان مسلمانها در جنگهای صلیبی (Crusade Wars)- علیرغم آنهمه عاطفت و بخشندهگیاش، برای سپاهیان خصم مطلوبیّت ندارد و چه بسا چهرهی خونریز و شریری به حساب میآید؛ این در حالیاست برای مسلمانها قهرمانِ بلامنازعه است. سلطان محمد فاتح نیز علیرغمِ شاهکار بزرگ تاریخیاش -فتح استانبولِ کنونی که چندین بار حملهی امویها برای تصرف آن عقیم و چه بسا به شکست انجامیده بود- تنها میتواند برای ملّت مسلمان مایهی مباهات باشد. چنگیز؛ آن چهرهي هولناک و ویرانگر، برای مغولها هنوز قهرمان بلامنازعه است. این و شواهد دیگری از این دست نشان میدهد که جنگ همواره صحنهییاست که در آن یکی در برابر دیگری قرار میگیرد و در این رویارویی، آنکه برای یکی از طرفها فرشتهی نجات به حساب میرود، ممکن است برای دیگری اهریمنِ شرارتپیشه باشد. روی این بیان، احمدشاه درانی نیز بیش از همه با جنگهای تاریخیاش شناخته میشود، جنگهایی که عمدتاً یکی از طرفهای آن هندوها بودهاند. بنابراین، انتظار اینکه هندیها نیز علیرغم خسارات و تلفات سهمگینِ تاریخی خویش، به او به چشم یک قهرمان ویا سپهدارِ پرافتخار بنگرند، با منطق جنگ ناسازگار است.
- نکتهی دیگر اینکه، استیلای روح ناسیونالیستی در کالبد دولت-ملتهای جدید، قدرتِ دید بیطرفانه را از انسان امروز ستانده است. از اینرو، فیالمثل: چنگیزخان –چنانکه اشاره شد- علیرغم کشتار و تباهیِ بزرگی که آفرید، برای همتباران ویا مردمانی که خویشتن را وابسته به او میپندارند، قهرمان معرکه است. بدینگونه، قضاوتِ بسیاری از افغانها در پیوند به احمدشاه درانی نیز دایر بر گرامیداشت از کارنامههاییاست که آن را درخشان توصیف میکنند. برای یک هندی امّا، ممکن است حملهی سپاهیان افغان به آنجا نوعی تجاوز و اشغالگری محسوب شود. ناسیونالیسم هندی به نگاه ناهمدلانهیی به این رخداد تاریخی دارد و از چشم یک قربانی به آن نظر میافگند؛ کمااینکه، ناسیونالیسم افغانی –اگر این اصطلاح نابهجا نباشد- دیدِ خوشبینانهی ناموجهی به آن میپرورد. در این میان، آنچه غایب است، نگاه سوم است که بتوان -از پس لنزِ آن- تا حدودی فارغ از پیشداوریها به مسأله نظر افگند. در یک چنین وضعیّتی است که حقیقت در میان نگاههای مختلف و گاه متضاد، به محاق میرود و ناپدید میشود. انگار ناسیونالیسم گردیاست که میان ما و حقیقتهای تاریخی کشیده شده است.
حقیقت سراییاست آراسته
هوا و هوس گردِ برخاسته
نبینی که جایی که برخاست گرد
نبیند نظر گر چه بیناست مرد[2]
- نکتهي اخیر و مهمّتر اینکه، واکنشِ احساساتی و هیجانزده در برابر فرآوردههای فکری-فرهنگی دیگران گرهی از کار فروبستهی ما نمیگشاید. آنچه به غایت مهمّ است، اتصال آگاهانهی به گذشته و بازتولید آن با ابزارهای مدرن است. وقتی مردمی از گذشتهی تاریخی خویش میگُسلند، آنگاه بسیار ممکن است این گذشته به دستان پرتوانِ «دیگری» بیفتد و «آن دیگر» آنرا چنانکه میبیند و یا میخواهد ببیند، به جهان نمایش دهد. در این حال، بیش از آنکه «دیگری» مسئول شناخته شود، خودِ آن مردم در آن قبال مسئولیّت دارند و از اینرو، شاید بتوان قعر درماندهگیِ اندوهبار یک جامعه را با این میزان سنجش کرد که گذشتهاش را «دیگری» به او نشان میدهد. وقتی او چهرهی ناخوشایندی از گذشتهاش را به نمایش گذاشت، آنگاه به جای آنکه به خویشتن باز گردد، با «آندیگری» میستیزد و غایله برپا میدارد.
[1] Panipat
[2] بوستان سعدی
عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام...
ما را در سایت عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 144
تاريخ: پنجشنبه
15 اسفند
1398 ساعت: 5:44