در پیوند به «ضرورتِ اتصال به گذشته»

خرید بک لینک

عبدالبشیر فکرت، استاد دانشگاه

منظور از گذشته در این نوشته، نه گذشتهی جهان است و نه هم گذشتهی اسلام و منطقه، بلکه گذشتهی کشوری به نام افغانستان است در بُعد فکری و فرهنگی آن. نسل امروز از این نظر، در وضعیّت «گسست از گذشته» به سر میبرد، وضعیّتی که در آن جوامع و جریانها عقبهی تاریخیشان را از دست میدهند و بالمآل در شرایطِ تعلیق واقع میشوند. برای درک شرایط تعلیق، تخته سنگی را فرض کنید معلق در هوا که هیچ نوع دیوارهی استنادی ندارد و بنابراین، هرازگاهی ممکن است فروبلغزد. وضعیّت نسل ما به لحاظ فکری، چیزی جز وضع حجرالاسودی نیست. زیرا اندیشهی امروز عمدتاً در فقدانِ استناد به گذشته بهسر میبرد. رابطهی ما نه تنها با گذشتههای دور، بلکه با یک نسل پیشتر از ما نیز منقطع است. فاصله از ما تا نسل پیشتر چندان حجیم و گسترده است که امروزه حتی نامی از برخی نویسندهگان و دانشمندانِ ماسبق نشنیدهایم. آگاهی ما از بقیه نیز که از خوشچانسی اسم و رسمی از آنها برجای مانده است، چیزی در حد معلومات ویکیپیدیایی است که نمیتواند در ترسیم خطّ فکری ما از «اکنون» به «گذشته» یاری رساند. شکی نیست که افغانستان نیز مانند سایر کشورهای جهان –البته در حدّ ذهن و ظرفیّت فرهنگی خودش-، شاعر، مؤرخ، مترجم، نویسنده و متفکّر داشته است؛ امّا با دریغکه -چنانکه باید- معرفی نشدهاند و آثار آنها نیز یا نهایت کمیاب است ویا هم اصلاً به چاپ نرسیده است.

طرح این ایده که در افغانستان کار فکری و فرهنگی صورت نگرفته است و اساساً چیزی برای بازتعریف وجود ندارد، از بنیاد نادرست است. کشوری نزدیک به سیملیون نفر که طبعاً جمعیت آن در گذشته کمتر از امروز بوده است، نمیتواند یکسره عقیم و نازا باشد. شما همین دانشگاه کابل را در نظر بگیرید که کمابیش نودسال از تاسیس آن سپری میشود. طی نود سال عمر این نهاد علمی، اگر چنانکه در آن سالی پنجاه اثر قابل اعتنا در عرصههای مختلف نوشته شده باشد، امروزه چهارهزارر و پنجصد جلد کتاب در دسترس است که میتواند عقبهی فکری و فرهنگی ما را در روزگار حاضر ترسیم کند. من شک ندارم پیشینان ما –بهویژه دورانِ پیش از انقلاب هفت ثور- اگر نه کمتر از ما، بلکه بعضاً بیشتر و حتی جدّیتر از نسل ما کار کردند و اثر نوشتند. شما همین علامه سلجوقی را در نظر آورید، شخصیّت دایرةالمعارفیِ که اگر از معاصران او اقبال لاهوری را کنار بگذاریم، کمتر کسی را میتوان همسنگ او حساب کرد. کتابهای «تجلّی خدا در آفاق و انفس»، «تقویم انسان»، «نقد بیدل»، «جبیره»، ترجمهی «اخلاق نیکوماخوس»، «افکار شاعر» و غیره او در نوع خویش کمنظیرند. با این وجود، سلجوقی حتی در مجامع آکادمیک چهرهی شناختهشده نیست و جز معدودی از اساتید و دانشجویان، از حال و اندیشهی او آگاهی ندارند. با اینهمه، علّامه سلجوقی مانند: غلام محمد غبار، محمد صدیق فرهنگ، استاد خلیل الله خلیلی و شماری نویسندهگان دیگر چانس این را داشت که آثار وی پس از وفاتش بازچاپ و منتشر شود. در این میان، چهرههایی هم وجود دارد که بعضاً حتی نامی از ایشان به گوش جان ما خلجان نکرده است. منظور از «ما» کلیّت جامعه نیست، بلکه نسلی است که امروزه کمابیش با کتاب گلاویز است و شاید شگفتیآور نباشد اگر بگوییم آگاهی نسل چیزفهم و تحصیلکردهی ما از نویسندهگانِ ایران و غرب به مراتب بیشتر از چهرههای علمی و فرهنگی افغانستان است. این در حالی است که آگاهی ما از «دیگران» نبایستی به بهای انقطاع از عقبهی فکری و فرهنگی خودِ ما تمام شود. در دنیای امروز که ناسیونالیسم مبنای هویتهای مختلف را شکل میدهد، انتظار اینکه «دیگران» در بازتعریف میراث فکری و فرهنگی گذشتهی ما نقشآفرینی کنند، خاماندیشانه است. میراثِ فکری و فرهنگی ما، به «ما» تعلق دارد تا به «دیگران». از اینرو، بازخوانی و اعتنا به آن رسالتی است که بر عهدهی نسل آگاه امروز سنگینی میکند. جالب است اینکه ما حتی از نسلِ کمی پیشتر از خود، از آنهایی که نسلِ رو به انقراضاند نیز، چندان باخبر نیستیم و تازه پس از مرگ آنهاست که با اسم و رسمشان آشنایی مییابیم. چندی پیش استاد سمندر غوریانی به رحمت حق پیوست و از وی جز کتابی زیر نام «تأملات فلسفی» که به اهتمام دکتر سیدحسن اخلاق گردآوری و چاپ شده است، در دسترس نیست (ویا اینکه من نمیشناسم). بدینسان، استاد صفدر پنجشیری و اخیراً محمد آصف فکرت از زمرهی نویسندهگانی بودند که نامشان درست بعد از وفاتشان طنینانداز شد. راستی گاهی فکر میکنم چرا در جغرافیای ما پیوسته «غیبت» بیش از «حضور» جدّی گرفته میشود و «مرگ» بیش از «زندهگی» توجهبرانگیز است؟!

فراموش نشود که نهادهای علمی اعم از دانشگاهها، آکادمی علوم کشور، مراکز تحقیق و غیره در امر بازشناسی منابع فکری و فرهنگی ما بیش از اشخاص و افراد مقصرند. نهادهای پیشگفته نتوانستند حتی در بازشناساندنِ ظرفیت و داشتههای علمی خویش نقش مؤثر ایفا نمایند، چه رسد به آنهایی که بیرون از چارچوبهای رسمی و تعریفشدهی آنها قرار داشتهاند؛ بدتر از آن اینکه، گاه در بازشناسیِ چهرهها و نویسندهها گزینشی و جهتدار عمل کردهاند. باری آکادمی علوم کشور برنامهیی تدارک دیده بود زیر نام «... پژوهشگر معاصر افغانستان» و طی مکتوبی از دانشگاه کابل و بهویژه دانشکدهی شرعیات کابل خواسته بود در زمینهی خطوط فکری شخص مزبور مقاله بنویسند. شخص معهود هم استاد دانشگاه، و هم یکی از چهرههای معروف و دربارشناس روزگار بود و از قضا بخش مهمی از آثار او، یا نوشتهی دیگران بود که وی با استفاده از هیمنهی استادی و موقف دولتی خویش آن را به نام خود چاپ کرده بود، ویا آثاری که در بدل حاتمبخشی از پول بیتالمال به اسم و رسم او تحریر و ترجمه کرده بودند. چنان تکریم و تحسینهایی از وی، آنهم از جانبِ بزرگترین نهاد علمی-پژوهشی کشور (آکادمی علوم افغانستان) سوالبرانگیز است. چگونه نهادی با طول و عرض آکادمی علوم کشور در غیابِ تحقیق از سابقهی علمی- پژوهشی یک فرد، به وی پاسداشت میگیرد و از اساتید دیگر میخواهد در مورد اندیشههایی که بخشی از آنها مال او نیست، مقاله بنویسند. در یکچنین برخورد با قضایای علمی، بیش از «علم»، «غیرعلم» مؤثریّت دارد و نقش موقف دولتی و سلطهی حکومتی اشخاص و افراد بیش از جایگاه علمی آنها تعیینکننده است. 

به اوج مشتِ غباری کجا رسد جبریل

بلندنامی او از بلندیِ بام است[1]

حالا که نهادهای علمی در انجام رسالتِ خویش –به هر دلیلی- کوتاه آمدهاند، رسالت نسلِ چیزفهم و نویسندهی ما طفره رفتن و بیاعتنایی نیست. نویسندههای ما ناگزیرند دستِ کم برای تعریف عقبههای فکری و فرهنگی خویش، به بازشناسی و بازتعریف چهرههای فکری و فرهنگی گذشته همت بگمارند. امام غزالی در تداوم اندیشههای امام الحرمین جوینی به ظهور رسید و بدینسان، ابوعلی سینا تداومِ مبسوط اندیشههای فارابی بود. بدینسان، بسیاری از شخصیّتهای قابل محاسبهی علمی در تاریخ، در «خلا» ظهور نکردهاند. اصولاً «اندیشه» در خلا شکل نمیگیرد و برای آنکه بتواند امکان بسط و توسعه یابد، بایستی به جایی و میراثی استناد بجوید. از اینجاست که ما به داشتههای گذشتهی خویش برای «امروز» خود نیازمندیم. آشکارشدنِ خطّ فکری ما لااقل طی یک سدهی اخیر، به درک «اکنون» ما یاری میرساند. اصولاً در پرتو خطی که از گذشته به اکنون آمده است، میتوان درک کرد که ما در کجای تاریخ ایستادهایم. بدیهی است که این کار، با تلاش فردی به جایی نخواهد رسید و از اینرو، ترجیحاً باید کار جمعی صورت بگیرد تا باشد نسلهای آینده از رهگذر گسستِ از گذشتهی خویش، در «بیاصالتی» و «بیخویشتنی» بهسر نبرند.

یک نخل از این گلستان از خویش با خبر نیست

سر بر هواست خلقی از پیش پا ندیدن

بیدل

 


[1] اقبال لاهوری

عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام...

ما را در سایت عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 313 تاريخ: سه شنبه 21 تير 1401 ساعت: 16:45

صفحه بندی