نگاهی به کتاب "اسلام و هویتِ ملی ما"

خرید بک لینک

عبدالبشیر فکرت بخشی

مقدمه

در این قحطسال اندیشه و تحقیق، هرکه گامی میگذارد و قلمی برمیدارد رسالت پیامبرانه و روشنگرانهیی را بهدوش کشیده است. کم اند آنانی که در عرصه فکر و اندیشه کاری انجام دهند و همچون نورافگنی بر ذهن و زندهگی انسان ما روشنایی بخشند. انسان روزگار ما چنان گمشده است، و چنان در زیرِ انبوهی از پرسشها خمیده است که تابی و توانی برای رهایی نمیبیند. فضا را چنان غبارآلود و برآشفته کرده اند که خورشید هم راه خانهش را گم میکند.

جهان ز جوشِ غبار من آنقدر آشفت

که راه خانۀ خود کرد آفتاب غلط

بیدل

در چنین وضعی، نیازمندی به قلمبهدستانِ متعهد و حقیقتجو بیش از پیش محسوس است، اما اندک اند آنانی که متعهدانه گام برمیدارند و چشمداشتی جز از خدا ندارند. قلمبدستان این روزگار عمدتاً یا بر آستانِ قدرت افتاده اند ویا در پیشگاه ثروت؛ کمکسی را میتوان یافت که فارغ از هر دلبستهگییی به نوشتن و روشنگری دست بزند. نویسندهگی را کمینگاه روزی کرده اند و در توجیه زور و زر راه انداخته اند. وقتی فلان رهبر تأمینِ شان کرد، قلم در خدمت او قرار میگیرد و چون حمایتش را دریغ داشت، قلم از وی روی برمیتابد و در جهتِ دیگری راه میافتد. اینها همان روشنفکرانِ حرفهیی به تعبیر ادوارد سعید اند، همانهایی که با منبعِ قدرت وصل[i] اند و در عوض، آزادی اندیشۀ شان را به قمار گذاشته اند.

تنها قدرت و ثروت نیست که قلمها را زندانی کرده است، جریانها نیز اینگونه اند. جریانهای گوناگونی با نام و عناوین مختلف عرض اندام کرده اند که به روشنفکر ضرورت ندارند بلکه به سرباز نیازمند اند. آنان روشِ انتخابِ آزادانه را به هواخواهان شان نمیآموزند و شاید ضرورتی به آنان نمیبینند، بلکه انتخابها را برای آنان تعیین و تحمیل میدارند. اشخاص و افرادیهم دو دستی به انتخابهایی که به خوردِشان داده میشود چسپیده اند و بهجای اینکه بیاموزند چگونه انتخاب نمایند و بر چه معیاری؛ منتظر اند که چهچیزی به انتخابِ شان داده میشود و به آنان چه چیزی توصیه میشود که انتخاب نمایند. این رویکرد، ناآگاهانه و سربازانه است. چنانکه سرباز حق ندارد آزادانه انتخاب نماید و گزینههای گوناگونی در اختیار داشته باشد، شیفتهگان بسیاری از حرکتها، زر و زورها نیز اینگونه اند. فکرها به اسارت برده شده و مجالی برای رهایی نمیبیند، اما سروگردنها از سقفِ آسمان نیز بیرون زده است و جایی برای گنجیدن ندارد.

در یکچنین فضایی، نوشتنِ آزادنه و روشنگرانه خطراتی به همراه دارد و آسیبهایی که باید تحمل شود. بهویژه که این نوشته در حوزۀ دین و فرهنگ باشد و بهدلیل حساسیتهایی که این دو دارند، دشواری آن چندچندان میشود. نیاز ما به روشنگران دینی و فرهنگی بیش از هر حوزه دیگر است. ما با فهمهای نادرستی از دین روبرو ایم و نیز عظمتِ فرهنگی ما آرام آرام کنار گذاشته میشود. شاید کسانی که چراغ فرهنگ را بهدست دارند، حاشیه میروند و آنانی که با نام فرهنگ، فرهنگزدایی میکنند به جانب متن میآیند.

به هر روی، گام زدن در میانه فرهنگ و دین راه دشواری است و مسیری پر خم و پیچ؛ خواجه بشیراحمد انصاری با نوشتنِ "اسلام و هویتِ ملی ما" راه تازهیی گشوده است و از این سقفِ تاریک، روزنی به سوی افق بیکران کشیده است.

دوزخ است آن خانه کان بیروزن است

اصل دین ای خواجه روزنکردن است

مولوی

انصاری در این اثر چنانکه خود توجه داده است- روی سه مسأله زیر متمرکز است:

  1. طرحِ مسأله اسلام و هویتِ ملی براساس عدمِ تعارض (سازگاری)
  2. رابطۀ زبان فارسی و عربی
  3. واکاوی زندهگی برخی از یاران پیامبر اکرم r

نوشتنی از این دست، مبتکرانه و ابداعگرانه است. پرسشِ بزرگی که انصاری میخواهد بدان پاسخ دهد ایناست که "آیا راستی اسلام و فرهنگ اسلامی مربوطِ تازیان میشود و باز هم آیا ممکن است این دین را با دیدی فاشیستی نگریست؟[ii]". این پرسش، پرسشی جدی است. وقتی پرسشی جدی باشد طبیعتاً پاسخهای دادهشده به آن نیز جدی گرفته میشود و اهمیتِ بالایی مییابد.

هر اثری خوبیهایی دارد و کاستیهایی، که اثر خواجه بشیراحمد انصاری نیز از این قاعده مستثناء نیست و ما نخست به مزایای این اثر میپردازیم و سپس نارساییهای آن را برخواهیم شمرد.

خوبیهای این اثر

این اثر دارای مزایایی است که به شماری از آنها میپردازیم:

  1. توجه به فعل و انفعالات، یا داد و ستدهای فرهنگی: بشیر احمد انصاری به تاثیر متقابل خراسانیها و عربها انگشت مینهد و با شواهدی تاریخی نشان میدهد که فرهنگِ خراسان نیز بر عربها اثر گذاشته است و چنان نبوده است - چنانکه برخیها گمان برده اند- که ما همواره در مقامِ اثرپذیری قرار داشته ایم. این نوع رویکرد بسیار مؤجه است کمااینکه، نمیتوان از رابطۀ یکسویه سخن گفت و بر اثرگذاریِ بدونِ اثرپذیری پای فشرد. تاریخ پر از داد و ستدهایی است که میان فرهنگها چه غالب و چه مغلوب- صورت گرفته است و هیچ استثنایی هم برنداشته است. او به جدیبودنِ مسأله بحرانِ هویت و ضرورتِ بیرونشدِ آن نیز اشاره دارد و کار او از این منظر اهمیتِ وافری مییابد.
  2. طرحِ "سهلایهیی بودنِ هویتِ جمعی و تبیینِ آن بر مبنای مکمّلیّت" مزیتِ دیگر این اثر است. انصاری از هویّت جمعی ماقبل اسلام، دورۀ اسلام و معاصر سخن میگوید و ظاهراً مبنای تقسیمبندی او را زمان و تحولاتِ بزرگِ تاریخی شکل میدهد. انصاری معتقد است که نباید هیچ لایهیی از هویتِ جمعی مان را فروگذاریم و یکی را در برابرِ دیگری قرار دهیم. او دیدِ مکملیّتِ این لایهها را میپرورد و آنها را نه در عرضِ هم، بلکه در طولهم میبیند. لازمۀ این رویکرد، توجه به پیوستهگی هویّتِ جمعی و عدمِ گسستِ تاریخی آن است. چندلایهیی بودنی که انصاری از آن سخن میگوید علیالظاهر نشان میدهد که ما هیچگاهی با گسستِ تاریخی هویتِ جمعی مان مواجه نبوده ایم بلکه این هویت، در لایههای گوناگونی خودش را نشان داده است و وحدتش را همواره حفظ کرده است.
  3. چیزی که برای من بسیار اهمیت دارد نگاه پسینی به مسأله است. انصاری از آدرس آنانیکه دین را در برابرِ فرهنگ قرار میدهند، و نیز آنانی که فرهنگ را در برابرِ دین بهکار میگیرند، سخن نمیزند. او با نگاهی استعلایی به مسأله مینگرد و بدونِ آنکه در یکی از جناحها قرار گرفته باشد، محققانه به تبیینِ رابطۀ اسلام و هویت میپردازد.
  4. انصاری قوتِ زبانی به سزایی دارد و نوشتههای او در مسایلِ اجتماعی، تاریخی و فرهنگی بسیار منحصر به فرد است. او از محسنات لفظی و معنوی بهخوبی کار میگیرد و در انتقال مفاهیم به مخاطبش، دستِ بالایی دارد.
  5. کتاب انصاری بر روایاتِ تاریخی و دینی بسیاری اتکاء دارد که مزیتِ دیگر آن بهشمار میآید. ما کمتر داشتهایم کسی را که هم به دین مسلط باشد و هم گذشتۀ پربارِ فرهنگی مان را بداند. دینآشنایان ما از شعر و ادب و فرهنگ بیخبر اند و حتی گاهی با آن میستیزند، و فرهنگیان ما را بویی از دین و ارزشهای دینی به مشامشان نرسیده است و با سلاحِ فرهنگ به مصافِ دین برآمده اند. انصاری از آنانی است که هم به دین آگاهی دارد و هم از فرهنگِ گذشتۀ خودش باخبر است. او میتواند و توانسته است در این میان بهخوبی حرکت کند و در این عرصه صاحبصلاحیت است.

نارساییهای این کتاب

با این همه مزیّتی که برشمردیم کاستیهایی نیز در این اثر بهچشم میخورد که اینک بدان مختصراً میپردازیم:

الف: بهلحاظِ محتوا

  1. نوشتۀ انصاری بیشتر از آنکه تحقیقی جامع و پیوسته باشد، به تکمقالاتِ کمربط و نامنسجم شباهت دارد. برای هر پژوهندهیی روشن است که برای وارد شدن به بحث "اسلام و هویتِ ملی ما" میبایست ابتدا به تحدیدِ مفهومی اصطلاحاتِ اسلام، هویت و ملی (ملت) پرداخته میشد تا مخاطب با سردرگمی روبرو نمیبود. پرواضح است که بررسی رابطۀ اسلام و هویتِ ملی، زمانی مؤجه است که نویسنده منظورش را از اسلام و هویتِ ملی روشن کند. نویسنده ظاهرا معنای اصطلاحاتی چون اسلام و هویتِ ملی را مسلم گرفته است، در حالیکه برداشتهای مختلفی از این دو اصطلاح وجود دارد. اصولاً سنجشِ مناسبت دو اصطلاحِ اسلام و هویتِ ملی زمانی معقول مؤجه است که این دو اصطلاحی به روشنی توضیح داده میشد و نویسنده منظورش را از آنها بیان میکرد.
  2. انصاری در بحث از هویت، عنصرِ زبان در هویت را فربهی بسیاری بخشیده است در حالیکه عناصر دیگرِ هویت موردِ توجه چندانی قرار نگرفته است. ظاهراً هویت در حدِ هویتِ زبانی فروکاسته شده است به انواعِ دیگر آن چنانکه میبایست، پرداخته نشده است.
  3. از روحیۀ این اثر چنان به نظر میآید که واکنشی و شتابآلوده نوشته شده است. گمان میبرم که رویارویی انصاری با دو گروه فرهنگستیزان دینگرا و دینستیزان فرهنگگرا، ضرورت و انگیزۀ نوشتنِ این اثر باشد. این امر باعث شده است تا انصاری شتابآلوده بنویسد و نیش و کنایههایی نیز در نوشتارِ او به چشم میخورد.

ب: بهلحاظِ روش

  1. انصاری چنانکه گفته آمدیم، بحثِ بسیاری منسجمی در این اثر ندارد. کتابِ "اسلام و هویّتِ ملی ما" در حقیقت سه مقالۀ باهم مرتبطِ جناب انصاری است که تحت عنوانی واحد گردآوری شده است. طبیعی است که مقالهها ترتیبِ زمانی لازم ندارد، و نیز هدفِ مشخصی را دنبال نمیکند؛ با این حساب، عدمِ پیوستهگی محتوایی لازم در اثر مزبور را میتوان توجیه کرد.
  2. مآخذی که در این اثر استفاده شده است از وثاقتِ لازم برخوردار نیست. چه بسا وقایعی که بدونِ منبع نقل میشود و خواننده دقیقاً نمیداند که از کجا گرفته شده است. نمونههایی از این دست بسیار است از آنجمله به این سطور :"امام بخاری که تنها جدّ دومش مسلمان شده بود، بزرگترین خدمت را به این دین نمود که کتاب او از معتبرترین کتب اسلامی بهحساب میآید. اما ابنحجر عسقلانی نسبِ بخاری را به "بَردِزبَه" که به فارسی به معنای دهقان آمده است، میرساند." میتوان اشاره کرد. پرروشن است که بحثهای تاریخی را نمیتوان بدونِ منبع طرح کرد و تاریخِ بدونِ منبع هیچ ارزشی ندارد؛ اما تحلیل از وقایع آنهم در صورتی که خودِ واقعه مؤثق باشد- میتواند از آنِ نویسنده باشد و هیچ منبعی نیاز ندارد. هرچند انصاری در پایان هر مقاله، منابعی را معرفی میکند اما این مقدار کافی نیست، و بدرستی دانسته نمیشود که از کجا اخذ شده است.
  3. مآخذی که انصاری در پایانِ مقالهها معرفی میکند غیرمعیاری است. مثلاً در صفحه 33 اثر خودش تحت عنوان نوت آورده است:

"در نگارش این مقاله از مآخذ ذیل استفاده شده است:

  1. قرآنکریم
  2. افغانستان بعد از اسلام، عبدالحی حبیبی
  3. افغانستان در مسیر تاریخ، میرغلام محمد غبار" و قس علیهذا... .

این نوع منبع نویسی به هیچوجه معیاری نیست. زیرا در آن تاریخ چاپ، محل چاپ، نوبت چاپ و سایر مشخصاتِ اثر بدرستی روشن نیست و این مسأله با توجه به معیارهای علمی امروز، یک نقص به حساب میآید و این نقص تقریباً در کل این اثر قابل ملاحظه است.

این نقد و نظرها نمیتواند از ارزش و اهمیتِ این اثر بکاهد، بهویژه اینکه، ضرورت ما به آن بیش از هر زمان دیگر است. راهبازکردن در میانه فرهنگ و دین رهیافتِ بس بزرگی است که برای همروزگاران ما حیاتی بهشمار میآید. این اثر راهی است که از هویتِ ملی به هویتِ اسلامی کشیده شده است بنهایی را که این مسیر را بسته بودند درهم شکسته است. مطالعۀ یکچنین آثاری که همگام با حوادثِ روزگار و ضرورتمندیها نوشته میشوند، بسیار راهگشاست و نسخهیی امروز برای دردهای امروز است.


[i] ادوارد سعید: 1391، نقش روشنفکر، برگردان: حمید عضدانلو، ص123، چاپ اول (افغانستان- آرمانشهر)

[ii] خواجه بشیر احمد انصاری: 1394 خورشیدی، اسلام و هویت ملی ما، ص2، چاپ اول (افغانستان: کابل- انتشارات سعید)

عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام...

ما را در سایت عبدالکریم سروش و رؤیای ناتمام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 116 تاريخ: پنجشنبه 2 خرداد 1398 ساعت: 15:10

صفحه بندی